خواسته های منفی صفر دخترانه
1-خرید یک جفت کفش تضمینی با خدمات پس از فروش،دارای گارانتی 3 ماهه از لحاظ بیمه خدمات درمانی در خصوص آسیب به ستون فقرات.


2-افزایش در تعداد النگوهای دست و پای چپ و راست با حلق آویز طلای 26 عیار و واریز ماهانه مبلغ هنگفت تومان به حساب جاری نقره ای توسط پدر یا مادر یا هر دو.


3-شرکت در مجالس بزم جشنهای متولد شده در سالهای متمادی و تهیه کادوهای اشخاص متمایز در زمینه رو کم کنی،دارای درصد بالای خیره کنندگی چشم و ریزش کف و بزاق از دهان با کش آمدن نسبی.



4-آزادی مطلق و منحصر به فرد در زمینه گردش به هرجا بدون افول در راحتی فوقالعاده اسبی در استفاده از کفشهای دمپایی مانند دارای انگشت برای انگشت اشاره . 
(مخلص دختر خانوما)




خواسته های منفی صفر پسرانه
1-بهره گیری از آسایش و آرامش پس از استفاده از قرص های بلا مصرف، دارای قدرت کشیدگی کرکره ،مخ و تعطیل کردن مغز و قفل بصل النخاع بدون استفاده از دزدگیر مرکزی وفنر لوله باز کن در سیستم شتاب سیر.


2-اختصاص ساعتهایی به علاوه دقایق هایی به ورشهایی از قبیل بزن بزن و بزن بخور و بخور بخور در انواع مجالس و محافل اعم و اخص دارای خلسه بالا و شرارت خفیف با احتمال نفوذ در لاک زیر گوشتی و فرو روندگی نسبی در خود .


3-استفاده از در صد حجم360(volome) درجه در آهنگهای کلاسیک در نیمی بیش از یک چهارم وقت شبانه و آهنگهای راک و خاک در قانون بیش از تجمع 2نفر ممنوع به فرض این که ایستادن بیجا مانع کسب است .


4-شرکت در مسابقات حرفهای رکیک و فعالیت در زمینه کشیک منازل مسکونی در محدوده استحفاضی مشخص شده به وسیله بو و ردپا از لحاظ رسیدگی به پروندههای افراد شاکی و مخل منطقه.


(چاکر اقا پسرا )










عافیت از غیر،نصیب تو نیست غیرِ تو ای خسته طبیب تو نیست
روزي دختري جوان نزد یک بزرگی آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد.استادسري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن!"
دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:" ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!"
استاد مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت:" جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد!"
دختر جوان كمي روي پاسخ استاد تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت: " متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"
استاد پاسخ داد:" به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !"
دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.امروز او بزرگترین فروشگاه فرش ابریشم در خاورمیانه را دارد
استاد روزي در یک همایش اين دختر را مثال زد و گفت: " اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد. بافنده و دارنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد
هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم
داشتن اهداف روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است
مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.
اُرد بزرگ : میهمانی های فراوان از ارزش آدمی می کاهد ، مگر دیدار پدر و مادر
خوشبختی میان خانه ی شماست، بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید
آدمیان خردمند در میان بزم ها نیستند . آنها هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند
اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند. اشتباه مي كنند، اما دست نمي كشند
فردریش نیچه :جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم
نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می نامد ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد
هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار
آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است
آنکه پیاپی سخنتان را می برد ، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست
عاشق و آزاده باشید در سایه پروردگار









از خدا وند منان میخوام که شما دوستای عزیز در پناه خودش سلامت نگه داره








تو اسمت رو گذاشتی عاشق
عاشقی از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکی به زاری خفته بود
رفت معشوقش به بالینش فراز
دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعه ای بنبشت چست و لایق او
بست آن بر آستین عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد
رقعه بر خواند به دل خونبار شد
این نوشته بود ک"ای مرد خموش
خیز اگر بازارگانی سیم کوش
ور تو مرد زاهدی شب زنده باش
بندگی کن تا به روز و بنده باش
ور تو هستی مرد عاشق شرم دار
خواب را با دیده عاشق چه کار؟
مرد عاشق باد پیماید به روز
شب همه مهتاب پیماید به سوز
چون تو نه اینی نه آن ای بی فروغ
می مزن در عشق ما لاف از دروغ
گر بخفتد عاشقی جز در کفن
عاشقش گویم،ولی بر خویشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدی
خواب خوش بادت که نا اهل آمدی
منطق الطیر (عطار نیشابوری)
دستهای مرا می گیرد در دستانش
نگاه می کند مرا با چشمانش
می خواند مرا به سوی خویش
جای می دهد مرا در آغوش خویش
دیوانه می شوم من با حرفهایش
غرق می شوم در گرمای نفسهایش
چشمهایش می شود آینه ی چشمانم
شانه هایش هستند جای دستانم
می بینم در چشمانش آتش عشق را
می شنوم هر دم دوستت دارم را
می آفریند برایم لحظات عاشقانه
با او می گیرد زندگی معنای دوباره
ناگهان می گشایم چشمانم را
جز تنهایی نمی بینم اینجا کسی را
افسوس تنها خیال تو بود
فاصله سهم من و تو بود
در آسمان خیال تو دوباره پر می گیرم
بی تو
در آغوش تنهایی جای می گیرم
بیو جوش تمنای دیدنم بنگر
چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر
ز من به جرم تپیدن کناره می کردی
بیا به خاک من وآرمیدنم بنگر
شنیده ام که نبینی و ناامید نیم
ندیدن تو شنیدم، شنیدنم بنگر
نیازمندی حسرت کشان نمی دانی
نگاه من شو و دزدانه دیدنم بنگرا
دستم رو ميندازم دور گردنش
صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده
به ديوار سلام مي کنم
و گاه که بي هوا بهش مي خورم
ازش دلجويي مي کنم
- ببخشيد آقاي ديوار ...
و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم
چپ ... راست ...
چپ ... راست ...
يادمه رقص بلد نبودم !
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هايم را مي خورم
و باز با صندلي مي رقصم ...
بلند بلند آواز سر مي دهم
من خوشبختم
چون غم دارم ...
صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم
فرياد مي کنم ...
من با غم هايم خوشبختم
با غم هايم مي رقصم ...







بی رحمترين شاعر دنيا! گلهای نيست
آن شب ستاره جامه ای نیلی به بر داشت
خورشید بر دامان او رنگ قمر داشت
مردی خدایی خسته و سر در گریبان
آن شب خروش خفته اش حرفی دگر داشت
مردی که از نامش فرو می ریخت بت ها
پیچیده در خود سینه ای خونین جگر داشت
دریای چشمانش گرفته ابر ماتم
دردا دمی بر بازوان او نظر داشت
ای آسمان اندوه و غم بر جان ما ریز
در ماتمش جبریل خاک غم به سر داشت
آن شب پرستو های شادی پر کشیدند
گویی بهاران تا ابد بار سفر داشت